مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

8

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و درخت فرود آمدند و از ميوه‌هاى جزيره بخوردند و از چشمه‌هاى آنجا بنوشيدند كه ناگاه بطّ بشتاب هرچه تمام‌تر و هراسان بنزد ايشان بيامد و بدرختى كه طاوسان بدانجا بودند ، جاى گرفت و آسوده گشت . طاوس دانست كه بطّ حكايتى طرفه دارد . پس حال او بپرسيد و سبب هراسش را جويان شد . بطّه گفت : از غايت اندوه ، بيمارم و بيم من از آدميزاد است . زينهار زينهار ، از بنى آدم برحذر باش . طاوس گفت : اكنون كه بما رسيدى ، محزون مباش و هراس مكن . بطّه گفت : حمد خدائى را كه حزن‌واندوه مرا از ملاقات شما ببرد و باميد دوستى شما بدينجا آمده‌ام . چون بطّه را سخن بانجام رسيد ، طاوس ماده نزديك او بيامد و پس از تحيت به او گفت : اكنون ترا باكى نيست . آدميزاد ، ترا دست نتواند يافت . كه ما در جزيرهء ميان دريا هستيم و آدميزاد را محالست كه بما راه يابد . پس تو آسوده‌خاطر باش و آنچه كه از آدميزاد به تو رسيده ، بازگو . بطّه گفت : اى طاوس ، من در همهء عمر در اين جزيره ايمن هميزيستم و هيچگونه ناخوشى به من نميرسيد . شبى از شبها صورت آدميزاد در خواب ديدم كه او با من سخن ميگفت و من با او سخن ميگفتم . از گويندهء شنيدم كه هميگفت : اى بطّه ، از آدميزاد حذر كن و فريب او مخور كه او را حيله و مكر بسيار است . از مكر او برحذر باش كه او حيله‌گر و نيرنگ‌ساز است ، چنانچه شاعر گفته : سراپاى او جمله ريو است و رنگ * وز افسون او زيركان گشته دنگ و بدان كه اين آدم ، ماهيان را بحيله از دريا بدام آورد و مرغان از مكر بدام درافكند و پيل را بحيله بدست آورد . هيچ‌كس از مكر او ايمن نيست و وحشيان و پرندگان ازو خلاص نيابند . پس من ترسان و هراسان از خواب بيدار شدم و تا اكنون مرا از بيم ، دل نگشوده و آسوده نگشته‌ام كه مبادا با من حيله كند و مرا در دام بيفكند . پس من آن روز را محزون بودم و قوّت من برفت و همّتم كمتر شد . از براى خوردن و نوشيدن بيرون آمدم و اندك‌اندك ميرفتم . ولى خاطر ناشاد و دل گرفتهء داشتم .